تبليغاتX
تنهایی

تنهایی

تقدیم به او که میداند دوستش دارم

ناگفته های سیب

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

*****

پاسخ فروغ فرخ زاد:

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

*****

و اما ناگفته های باغبان:

من چه می دانستم، کاین گریزت ز چه روست؟

من گمانم این بود

که یکی بیگانه

- با دلی هرزه و داسی در دست -

در پی کندن ریشه از خاک

سر ز دیوار درون آورده

مخفی و دزدانه...

تو مپندار به دنبال یکی سیب دویدم ز پیت

و فکندم بر تو نگهی خصمانه!

من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست

غیر این سیب و درختان در باغ

به دلم بود هراسی که سترون ماند

شاخ نوپای درخت خانه...

و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لب

دختر پاکدلم، مستانه!

من به خود می گفتم: «دل هر کس دل نیست!»

هان مبادا که برند از باغت

ثمر عمر گرانمایه تو،

گل کاشانه تو،

آن یکی دختر دردانه تو،

ناکسان، رندانه!

و تو رفتی و ندیدی که دلم سخت شکست

بعد افتادن آن سیب به خاک...

بعد لرزیدن اشک، در دو چشمان تر دخترکم...

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در قلب من آرام آرام

خون دل می جوشد

که کسی در پس ایام ندید

باغبانی که شکست بیصدا، مردانه...

+ نوشته شده در  90/05/05ساعت 10:19  توسط توحید  | 

+ نوشته شده در  89/03/26ساعت 19:5  توسط توحید  | 

" آدمک "

 

 

 

 

 

 

 

میان لحظه وخاک مانده بودم به ابدیت می نگریستم

سر که برداشتم خود را دیدم که به اب روان نزدیک بودم .

اهنگ دریا را می شنیدم ... خاک را دیگر نمی دیم بالهای پروازم

شکسته بود .

جای پایی نبود فقط من مسافر کهنه ی انجا بودم .

 

چو عشق وارزوبه دلم مرد شهریار

 

 

 

 

+ نوشته شده در  89/02/23ساعت 11:10  توسط توحید  | 

معجزه

 

 

مثل یک معجزه است،

تمام حرمت دیدن تو!

مثل یک هوای تازه است،

تمام عطِر نفس های تو!

و تو به بهار نزدیک تری،

ای اهورایی باور من...

 

+ نوشته شده در  88/10/09ساعت 1:13  توسط توحید  | 

تنهايي

 

 

 

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از آنانی

 که دوستمان دارند غافلیم، شاید این است دلیل تنهایی مان.. 

 

+ نوشته شده در  88/06/22ساعت 2:39  توسط توحید  | 

خاطرات

 

 

برای دیدنت لحظه شماری میکنم برای دوباره زنده کردن خاطراتم را با خودم فکر میکنم هر چی گله از تموم گلستونها برات چیدم ولی فکر کنم عزیز دلم بازم بهت بدهکار میمونه همانقدر لحظه هام باهات سبز و رویاییه که فکر میکنم دارم خواب زیباترین بهار و رویاهامو می بینم حتی اگه بازم واژه های ناب رو گیر بیارم بازم من خودم رو بهت بدهکار می بینم

 

+ نوشته شده در  88/06/20ساعت 11:37  توسط توحید  | 

دوستت دارم

 

 

 

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی.

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

 

+ نوشته شده در  88/03/08ساعت 13:13  توسط توحید  | 

سهراب سپهری

 

 

 

حقیقت انسانها به آنچه اظهار می­كنند نیست

بلكه در آن چیزی نهفته است كه از ابراز آن سخت عاجزند

 

 

+ نوشته شده در  88/03/08ساعت 12:44  توسط توحید  | 

افقی سرد

 

در افقی سرد
به حجم غرور تو می اندیشم
می دانم یک شب تلخ باز خواهی گشت
که دیگر نشانی از قلب من نیست

+ نوشته شده در  88/01/28ساعت 10:54  توسط توحید  | 

به او بگویید دوستش دارم

 

 

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته ،

آهسته تر از صداي بال پروانه ها

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي بلند ،

بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق

به او بگوييد دوستش دارم با هيچ صدايي،

چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد

فرياد دوستت دارم را

ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند

پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم.

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  87/10/02ساعت 0:31  توسط توحید  |